جستجو

تبلیغات



مادر و کودکش.............

    دراز کشیدی و چشماتُ بستی....
    یه چند دقیقه ای می شه هیچ تکونی نخوردی ، بقیه فکر می کنن چه خوابی می بینی؟؟!!
    یه دفعه انگشتای ظریف یه دست لطیف کوچولو
    آروم موهات رو از روی صورتت کنار می زنه....
    روی گونه های خیسِت جایی باز می کنه برای بوسه...
    بی صدا و ساده می بوسدت....
    .
    .
    .
    پتو رو کنار می زنه و خودش میون بازوهات جا می کنه :
    جوری که پیشونی بلند و پاکش می افته درست روبری لبت!!
    و نفسهای گرم و آرومِش تمام یخ روزگار رو توی سینه ات آب می کنه.....
    خودش رو جوری بین دستاتت مچاله می کنه که انگار می خواد دوباره با تو یکی بشه..........
    طاقت نمی آوری ، محکم بغلش می کنی
    انگار منتظر همین بود: محکمتر خودش را به تو می چسپاند...
    بوسه ای بر پیشانی اش می نشانی...........
    می گه :
    مامان می شه بوسامون رو قاطی کنیم؟!!
    و بعد لبهای کوچک و گرمش را می گذارد روی لبهای ترک خورده زمخت تو.........................
    ........................................ عشق خالص است این!!


    این مطلب تا کنون 21 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ جمعه 24 مرداد 1393
    منبع
    برچسب ها : خودش ,
    مادر و کودکش.............

تبلیغات


    تبلیغات شما در این قسمت

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز پنجشنبه 10 فروردين 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر